تبليغاتX
تنهایی من

تنهایی من

یادبودی برای دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:13  توسط مهسا   | 

 

قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنی کمی با کفشهای او راه برو ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:52  توسط مهسا   | 

خدایا از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار .

 به قدر یک مشت

به قدر یک لبخند ...

 تا فراموش نکنیم که عاشق بوده ایم تا عاشق بمانیم و عاشق بمیریم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:58  توسط مهسا   | 

 

روز مادر نزدیکه ...

برای مامانت چکار کردی ؟

چه هدیه ای می خوای واسش بفرستی ؟؟؟

وقتی فکر می کنم که این اولین سالیه که روز مادر رو باید بدون مامان و با یک دنیا غصه و دلتنگی بگذرونین به اندازه تو ناراحت میشم و دلتنگ ...

من هم اجازه دارم واسه تبریک روز مادر بیام مزار شهدا ؟ قول میدم کسی متوجه حضورم نشه!!!

خواهش می کنم ...

کاش با من حرف می زدی!کاش می دونستم چکار کردم که ازم دلخوری ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:58  توسط مهسا   | 

 

در زمینی که زمان کاشت مرا                         گل زیبایش به جز خار نبود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:53  توسط مهسا   | 

دکتر شریعتی :

من ادعا نمی کنم همیشه به یاد آنهایی که دوستشان دارم هستم اما ادعا می کنم که حتی در لخظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم !...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:29  توسط مهسا   | 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:52  توسط مهسا   | 

به پای تو هدر شدم             یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم              حالا میای میگی برو

سوختم و ساختم برات            آبرومو باختم به پات

شدم دلیل خنده هات              حالا میای میگی برو

نازکتر از گل نشنیدی             به عشق پاکم خندیدی

حرفامو کاش میفهمیدی         سهم من از عشق این نبود

نفس بودی نه یک هوس         هیشکی نبود تو بودی بس

سهم من از تو خاطره ست            حالا میای میگی برو

ولی نگو که من پر زدم برگشتم

آخه بهت می خندن خوب من !

آخه هنوزم بعد من بعضیا       راست و دروغو می دونن

یه عده حیله رو از توی چشمات می خونن

گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری

خوب که خراب تو شدم بگی که دوستم نداری

سرم تو کارم بود و بس  سر زده از راه اومدی

گفتم ستاره نمی خوام گفتی که از ماه اومدی !....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 18:13  توسط مهسا   | 

 

تو تمام عمرم آدمی به اندازه ی تو بی منطق ندیدم .

کاش یک کم از بزرگ منشی بابات تو وجود تو هم پیدا می شد .

اگر تو هم مثل داداشت یک کلمه ی معذرت می خوام به لبت می آمد این همه مشکل و دردسر درست نمی شد .

حالا هم که یه مرده داره واست می نویسه به تنها چیزی که فکر نمی کنه تویی!!!

بهزاد من مرده و سارا هم در کنارش آروم گرفته . یادت نره این تو بودی که با خودخواهیت کشتیشون !!!

از این به بعد دوست ندارم روی قبری فاتحه بخونی که مرده ای توش نیست .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:30  توسط مهسا   | 

 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی      ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:38  توسط مهسا   |